چند روزی‌ست که نسخه‌ی باکیفیت  فیلم پر سر و صدای اخیر کریستوفر نولان یعنی اینسپشن(نطفه‌گذاری) منتشر شده، فیلم پیچیده‌ای که با چند بار بازبینی گره‌هایش عمومآ قابلیت باز شدن دارند، در سایت‌های مختلف تئوری‌های مختلفی در مورد فیلم آورده شده که قابل‌تامل‌ترینشان را در این پست جمع‌آوری کرده‌ام حجم عمده‌ی مطالب این پست را از بورد و Faq فیلم در آی‌ام‌دی‌بی و سایت ویکیای فیلم ترجمه کرده‌ام و با برخی از برداشت‌های خودم ترکیب کرده‌ام.

تئوری اول: فیلم در واقعیت به پایان می‌رسد.

شواهد:

۱-در ابتدای فیلم زمانی‌که کاب در مقابل سایتو غذا می‌خورد حلقه‌ای در انگشتش دارد، چنان‌چه تا پایان فیلم به این موضوع دقت کنیم کاب فقط در صحنه‌هایی از فیلم که در رویا می‌گذرد حلقه در دست دارد در حالی‌که در پایان فیلم حلقه‌ای در انگشت کاب نیست.

۲- فرزندان کاب، فیلیپا و جیمز در پایان فیلم تا حدودی متفاوت نسبت به رویاها لباس پوشیده‌اند، فیلیپا لباس زیر سفیدی علاوه بر لباس قرمزش به تن دارد و جیمز به جای صندل کفش پوشیده، ضمنآ در فیلم کاب اشاره می‌کند که نمی‌تواند چهره‌های فرزندانش را به خاطر بیاورد و این لحظه‌ایست که امکان تغییرش را ندارد در حالی‌که در پایان او چهره‌ی فرزندانش را می‌بیند و آن‌ها را در آغوش می‌گیرد چیزی‌که در رویا امکان نداشت رخ دهد.

۳- هیچ‌وقت در فیلم به مدت‌زمان بین زمان حاضر و مرگ مال اشاره نمی‌شود و ممکن است از این اتفاق فقط چند ماه گذشته باشد و عدم تغییر محسوس سن بچه‌ها قابل توجیه است.

۴- تفاوت آشکاری بین چرخش فرفره در رویا و انتهای فیلم وجود دارد.(به وضوح تلوتلو می‌خورد، چرخشش آهسته‌تر می‌شود و به نظر می‌رسد در آستانه‌ی توقف است.)

۵- کاب و مال در پایان فیلم در کنار یکدیگر نیستند و اگر قرار بود همه‌چیز رویا باشد کاب راهی برای زنده نگه‌داشتن مال و در نتیجه در کنار هم ماندنشان پیدا می‌کرد.

۶- کاب نحوه‌ی ورودش به امریکا را به یاد می‌آورد و چیزی‌که می‌بیند بدون آغاز نیست و مخالف قوانین رویاست.

تئوری دوم: فیلم در رویا به پایان می‌رسد ولی کل فیلم رویا نیست

در این تئوری عملیات نطفه‌گذاری انجام می‌شود ولی سایتو و کاب به برزخ می‌روند و به واقعیت بازنمی‌گردند.

شواهد:

۱- بچه‌های کاب در پایان فیلم همسن بچه‌هایش در تصورات او هستند و منطقی‌ست که جایی‌که سن در آن معنایی ندارد رویاست نه واقعیت، به علاوه بچه‌ها در پایان فیلم حالتی مشابه حالتشان در تصورات کاب دارند، ضمنآ زمانی‌که در ابتدای فیلم کاب با بچه‌هایش تلفنی حرف می‌زند سن دخترش آشکارا بیش از آن‌چه که در پایان فیلم می‌بینیم به نظر می‌رسد و این مورد اوضاع را پیچیده‌تر می‌کند.

۲- چرخیدن بی‌وقفه‌ی پایانی توتم یا همان فرفره‌ در پایان فیلم

۳- علی‌رغم این‌که نحوه‌ی رسیدن کاب به امریکا را می‌بینیم ولی نحوه‌ی رسیدنش به خانه را نمی‌بینیم و گویی رویارویی کاب با فرزندانش مثل رویایی‌ست که ابتدا ندارد.

تئوری سوم: کل فیلم در رویاست

شواهد: علاوه بر کل شواهد تئوری دوم

۱- در مامباسا وقتی کاب را بعد از بیداری از رویاییش در اثر مصرف داروی بیهوشی یوسف در دستشویی می‌بینیم مال هم پشت پرده حضور دارد، از آن‌جایی‌که امکان حضور مال فقط در رویا وجود دارد تئوری واقعیت داشتن اتفاقات فیلم منتفی‌ست.

۲- هیچ وقت نمی‌بینیم آریادنی و آرتور از توتم‌هایشان استفاده کنند، چرا؟

۳- دیالوگ‌هایی که مدام از طرف افراد مختلف به کاب گفته می‌شود و به او یادآوری می‌کند که دنیای او رویاست به غیر از دیالوگ‌های مال خطاب به او می‌توان به این موارد اشاره کرد، دیالوگ پیرمرد آزمایشگاه زیرزمینی یوسف به او:

رویای اونا تبدیل به واقعیت شده تو کی هستی که چیز دیگه‌ی بگی؟

یا دیالوگ مایلز:

برگرد به واقعیت کاب

و دیالوگ مردی که در جریان تعقیب گریز کاب با افراد شرکت کوبول پس از پرش او از بالکن می‌گوید:

تو که خواب نمی‌بینی، می‌بینی؟

و در انتها دیالوگ جیمز پسر کاب خطاب به او در پایان فیلم:

ما یه خونه رو تخته سنگ ساخیتم

که کنایه از زندگی و خانه‌ی رویایی‌ایست که کاب در پایان به آن می‌رسد.

۴- اتفاقات نامحتمل و تصادفی بی‌شماری که در کل فیلم به عنوان واقعیت رخ می‌دهد و آن را رویایی می‌کند، مثل رسیدن غیرمنتظره‌ی سایتو در جریان تعقیب گریز افراد شرکت کوبول و کاب و نجات او، پرش کاب از بالکن با ارتفاع بسیار زیاد بدون صدمه دیدن، یا گیر کردن بین دو دیوار رهایی ناگهانی کاب و غیره.

۵- دیالوگ‌های تکراری و مشترک بین شخصیت‌ها( سایتو و مال هر دو از کاب می‌خواهند «ایمان داشته باش» و کاب دیالوگ‌های سایتو را در پایان فیلم پیش‌بینی می‌کند.)

تئوری چهارم: تئوری ترکیبی، همه چیز رویاست و نیست یا همه چیز واقعیت دارد و ندارد.

فیلم علی‌رغم تمام شواهدی که برجا می‌گذرد ولی همواره هر یک از مدارک برای اثبات هر تئوری‌ای مدرک تئوری دیگر را نقض می‌کند و خود این مدرک جدید توسط شواهد دیگری رد می‌شد و در عین‌حال که خود کاب نمی‌فهمد که سرانجام به واقعیت رسیده یا در رویا زندگی می‌کند مخاطبین هم سرانجام به یقین نمی‌رسند، توتم هم ممکن است بایستد هم به حرکتش ادامه بدهد دلیل حضور مایلز در امریکا در پایان فیلم نامشخص است در حالی‌که در پاریس زندگی می‌کند البته می‌شود توجیهی مثل سفر قریب‌الوقوع او به امریکا و رساندن هدیه‌های کاب برای نوه‌هایش پیدا کرد ولی بلافاصله اشکال دیگری مطرح می‌شود و علت عدم حضور مادربزرگ بچه‌ها در پایان فیلم مشخص نیست به طور کلی هر چیزی در فیلم هم توجیه دارد ولی در مقابل چیزهای دیگر عجیب به نظر می‌رسد، حتی ممکن است اصلآ مال در کنار بچه‌ها در واقعیت زندگی کند و کاب در رویا، ممکن است اصلآ عملیات اینسپشن یا نطفه‌گذاری‌ای که کاب در فیلم از آن صحبت می‌کند روی مال انجام نشده باشد و کاب در ذهن خود رویای واقعیت داشتن دنیای رویایی‌ش را پرورده باشد و سرانجام تصویر بچه‌هایش را در ذهنش ساخته باشد در این فیلم هیچ چیز قطعیت ندارد.

تئوری‌های دیگر: تئوری‌های دیگر هم بر اساس آموزه‌های بودایی یا جهان هولوگرافیک بر این فیلم مطرح شده که در آن(نظریه‌ی هولوگرافیک) اشاره‌ی فیلم به واقعی نبودن جهان واقعی را مطرح می‌کند و به این مسئله که کل دنیای واقعی ما خود توهمی از دنیای بزرگ‌تری‌ست اشاره می‌کند که از حوصله‌ی این مطلب خارج است.

کافور ذهنی

منتشرشده: ژوئیه 26, 2010 در سینما
برچسب‌ها:,

سایرس رنان و مارک والبرگ در حال تلاش برای تبدیل یکی از پرفروش‌ترین رمان‌های سال‌های قبل به بدترین فیلم‌های سال‌های بعد

احتمالآ اگر بدون آگاهی از نام کارگردان فیلم استخوان‌های دوست‌داشتنی، آن‌را ببینید، بیش از این‌که ذهنتان به سمت پیتر جکسونِ ارباب حلقه‌ها برود  حدس می‌زنید کارگردان فیلم  آدمی در  حد و حدود ورژن آپدیت شده‌ی کارگردان سریال کلید اسرار باشد، شاید در نگاه اول حرف اغراق آمیزی به نظر برسد ولی شایسته‌ترین صفتی که می‌توان به استخوان‌های دوست‌داشتنی‌ِ دوست‌نداشتنی داد یک کلید اسرار بزک شده‌ است. به نظر می‌رسد پیتر جکسون برای ساخت فیلم دو هدف کلی داشته اولآ فیلمش مانند کتاب منبع اقتباس اثری پرمخاطب از آب دربیاید، ثانیآ به اعتبارش به عنوان کارگردان اثر عظیم ارباب حلقه‌ها خدشه‌ای وارد نشود. جکسون برای رسیدن به هدف اولش سعی کرده تا آن‌جایی که می‌شود در فیلم از خشونت پرهیز کند تا مبادا فیلمش درجه‌ی آر بگیرد و از قالب یک فیلم خانوادگی بیرون بیاید و این‌قدر در این زمینه افراط کرده که نقطه‌ی عطف اصلی داستان یعنی صحنه‌ی کشته شدن سوزی را به طور کلی از فیلم حذف کرده و در طول فیلم به صورت آشکاری به مسئله‌ی تجاوز اشاره نمی‌شود، همین می‌شود که بیننده‌ای که کتاب اصلی را نخوانده انگیزه‌ی قتل برایش نکته‌ی مبهمی می‌شود و نمی‌تواند در برابر قاتل یا حداقل انگیزه‌هایش تا اواخر فیلم موضع درستی بگیرد . از طرف دیگر جکسون بیم این را دارد که موقعیتش در مقام  کارگردان فیلم‌های عظیم با ساخت یک فیلم معمولی به خطر بیفتد و از همین جهت تا توانسته صحنه‌های مربوط به بهشت فیلم را پر از جلوه‌های ویژه‌ی غیرضروری‌ای کرده که نه تنها به جذابیت کار کمک نکرده بلکه‌ آن‌را شبیه یک موزیک‌ویدیوی معمولی کرده تا یک فیلم سینمایی.

اقتباس سینمایی پیتر جکسون از رمان پرفروش آلیس سبالد اثر چندان یک‌دستی از آب درنیامده، به عنوان نمونه به خاطر بیاورید آن لحظات اولیه‌ی حضور سوزان ساراندن(مادربزرگ) را در خانه‌ی دخترش و آن اتفاقات مثلآ بامزه که بیشتر به درد اثری کمدی می‌خورد تا این فیلم یا آن رقص و آوازها در بهشت که فقط وصله‌ی زایدی‌ست به فیلم و با حذفش نه تنها فیلم آسیبی نمی‌بیند بلکه بیننده از این‌که فیلم زودتر تمام می‌شود می‌تواند احساس رضایت کند.

نحوه‌ی فریب خوردن سوزی برای رفتن داخل آن زیرزمین(پناهگاه شاید معادل بهتری باشد) بسیار کلیشه‌ای‌ست و چیزی‌ست در حد همان مدل فریب «عمو جون کلاس چندمی؟» خودمان، شاید با این توجیه که داستان فیلم مربوط به دهه‌ی هفتاد است و همان طور که خود سوزی اوایل فیلم اشاره می‌کند مربوط به زمانی‌ست که کسی هنوز نگران اتفاقات این‌چنینی نبود می‌شود آن‌را نادیده گرفت، ولی با این‌حال باز هم این نحوه‌ی فریب دادن بیشتر به درد دختری ۴ ساله می‌خورد تا ۱۴ ساله.

تلویزیون خودمان سریالی پخش می‌کرد(شاید هم هنوز می‌کند) که هر کسی خطایی مرتکب می‌شد به هر نحوی که شده بود سزای عملش را می‌دید مثلآ دروغ می‌گفت ده ثانیه بعدش حناق می‌گرفت و می‌مرد و این همان سریال کلید اسرار کذایی‌ست که قبلآ هم به آن اشاره کردم. منطق حاکم بر استخوان‌های دوست‌داشتنی هم به شکل نامحسوس‌تری منطق همین سریال است، در پایان فیلم بعد از این همه کش و قوس و تلاش‌های پلیس و خواهر و پدر و خود سوزی برای مجازات جورج هاروی، یک قندیل حساب کار قاتل را می‌‌رسد و نهایتآ باعث مرگش می‌شود البته منطق این فیلم از نوع منطق آن سریال هم در سطح پایین‌تری قرار می‌گیرد چون اگر آن‌جا  فقط هر کسی به سزای خودش می‌رسید اینجا  نوعی جهان‌بینی تبلیغ می‌شود که هر کسی هر جنایتی انجام داد او را به حال خودش بگذاریم چون نهایتآ خود طبیعت با مرگ حسابش را می‌رسد، برای درک بهتر این مسئله آن دیالوگ هالی در بهشت خطاب به سوزی را به یاد بیاورید که در حالی‌که تصویر یک قندیل  را می‌بینیم می‌گوید: «تو در انتها می‌فهمی که همه می‌میرن» و این دیالوگ درست در زمانی گفته می‌شود که سوزی قرار است از کرده‌ی خود برای کمک به پدرش برای پیدا کردن قاتل پشیمان بشود و مرگ پایانی جورج هاروی با قندیل و تاکید روی قندیل در این صحنه حکایت از این دارد که هالی دقیقآ به مرگ نهایی او اشاره می‌کند.

سکانس حضور لیندسی در خانه‌ی هاروی و بازی استلی توچی(جورج هاروی، قاتل) از معدود نکات قابل توجه فیلم است، هر چند آن‌هم با آن گریم مضحکش بر باد رفته، در طول فیلم هر  بار که تصویر او را می‌بینید دلتان می‌خواهد سبیل تقلبی‌اش را از صورتش بکنید، و یا بیشتر به جای این‌که نسبت به او احساس تنفر پیدا کنید دلتان برایش به رحم می‌آید که چرا این آدم به خاطر نوع گریم فکش نمی‌تواند درست دهانش را باز کند، البته همان بازی توچی هم علی‌رغم نامزدی‌اش برای دریافت اسکار بهترین بازیگر مکمل چندان چیز فوق‌العاده‌ای نیست به عنوان نمونه به یاد بیاورید نوع خندیدن هیولاوار توچی قبل از کشتن سوزی را که بیشتر شبیه نوع خندیدن هیولاهای فیلم‌های کارتونی از آب درآمده البته مرا بیشتر به یاد خندیدن عزراییل یکی از پادکست‌های وبلاگستان انداخت.

پیتر جکسون بعد از ساخت ارباب حلقه‌ها سی کیلو از وزنش را کم کرد حالا بعد از دیدن استخوان‌های دوست‌داشتنی می‌شود به این نتیجه رسید که استعداد او هم لابه‌لای چربی‌هایش آب شده حالا شاید فقط کنار گذاشتن رژیم غذایی می‌تواند او را باز هم به روزهای اوجش بازگرداند.

سعید سهیلی در آخرین برنامه‌ی پخش شده‌ی هفت تا پیش از جام‌جهانی در جواب مسعود فراستی، که فیلمش یعنی ازدواج در وقت اضافه را به مبتذل بودن محکوم می‌کرد با اعتماد به نفسی مثال زدنی  منتقدین فیلمش و اساسآ کمدی‌های مشابهش را به انسان‌هایی تشبیه کرد که قرمه‌سبزی‌ای که توسط بهترین آشپز دنیا با استفاده از بهترین ترکیبات، پخته شده را دوست ندارند چون اساسآ قرمه‌سبزی دوست ندارند.(توجه داشته باشید به نوشابه باز کردن مستتر جناب کارگردان برای خودش و بازیگرانش و نسبت دادن صفت بهترین به جمعشان)

جبر جغرافیایی روزگار هفته‌ی گذشته یکی از بدترین بازی‌های خودش را با من کرد و باعث شد از ساعت ۱ تا ۳ روز پنج‌شنبه در جغرافیای سینمایی قرار بگیرم که طی این دو ساعت همین قرمه‌سبزی دست‌پخت سعید سهیلی و یارانش را نشان می‌داد. البته فیلم بیشتر از این‌که به قرمه‌سبزی شبیه باشد، شبیه ساچمه‌پلویی بود که ترکیباتش مجموعه‌ای از ته‌مانده‌ی غذای بیماران یک بیمارستان عفونی تا آشغال گوشت‌های گندیده‌ی قصابی بدون مجوز را شامل می‌شد و آشپزی‌اش را به نظر می‌رسید تایلر دردن فایت‌کلابی انجام داده باشد که هنگام آشپزی دور از چشم همه درون ظرف غذا ادارار کرده بود. سال‌ها پیش پالین کیل منتقد برجسته و فقید سینما از فیلم آوای موسیقی با عنوان مدفوع شکرمالی شده یاد کرد  و حالا می‌شود همین صفت را به فیلم سهیلی داد با این تفاوت که آن بخش شکرمال شده را از این ترکیب حذف کرد چون فیلم اساسآ چیزی جز پلشتی ندارد. ازدواج در وقت اضافه دایره‌المعارف توهینی‌ست به شعور مخاطب از داستان باسمه‌ایش گرفته یعنی حکایت نوه‌ای که می‌خواهد مادربزرگش را بکشد تا به ثروتش برسد ولی این وسط متحول می‌شود و در پایان فیلم به خوبی و خوشی ازدواج می‌کند از بازی ماهایا پطروسیان یعنی همان پیرزن قصه که که در راه مرگ به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شود و طبق قدرتی ماورایی همیشه عزراییل را ناکار می‌کند و همین‌جا می‌شود با آن لحن و بازی‌اش  تمشک زرین بدترین بازی تاریخ سینمای را به او تقدیم کرد، از لوده بازی‌های علی صادقی، از شوخی‌های بی‌نمک فیلم که به جرئت در سالنی که حداقل سی نفر در آن حاضر بودند حتی یک نفر هم یک بار به آن‌ها نخندید و از ابتذالی کشدارا که اگر رشته‌ای به نام ابتذال‌شناسی وجود داشت یقینآ تحلیل این فیلم یکی از واحدهای اجباری این رشته بود.

پی‌نوشت: قبل از نوشتن این پست فیلم دختران نمایش را دیدم، و شباهت عناصر مختلف این فیلم بی‌سروته و مبتذل هالییودی با نمونه‌های داخلی‌مان برایم جالب بود: دختر فقیری وارد لاس‌وگاس می‌شود اسیر جذابیت‌های شهر می‌شود این وسط با مردی پولدار  آشنا می‌شود که چون همه‌ی ثروتمندان عالم می‌خواهد فقط از او سوء استفاده کند اما افرادی هم هستند که به او هشدار دهند و در مورد نیت پلید این افراد او را آگاه کنند نیت پلیدی که دقیقآ موضوع کل فیلم را تشکیل داده و اگر فیلم مخاطبی دارد به خاطر همان‌هاست یکی از همین آگاه‌کنندگان دخترک جایی به او هشدار می‌دهد که از این‌گونه افراد پرهیز کند چون آن‌ها فقط جذابیت‌های بدنش را می‌خواهند در حالی‌که خود فیلم در نمایش جذابیت‌های  بدن  دختر و سایر زنان فیلم نمایشی سخاوتمندانه دارد   و فیلم‌  دقیقآ چیزی را تقبیح می‌کند که آن‌را تبلیغ می‌کند، سرانجام  فیلم هم دختر مورد نظر متحول می‌شود و متوجه اشتباهاتش می‌شود. نکته‌ای که این آخرنظرم را جلب کرد این بود که گویا آزادی و نبود سانسور هم مانع از این نمی‌شود که فیلم‌های عامه‌پسند از پیام اخلاقی و تحول شخصیت‌ها خالی بشوند احتمالآ یا یک مازوخیسم پنهان ته ذهن مخاطبان وجود دارد که دلشان می‌خواهد آخرش لذتی که از فیلم برده‌اند کوفتشان بشود  یا سازندگان این‌گونه فیلم‌ها سادیسمی دارند که  به آن‌ها اجازه نمی‌دهد مخاطب را با لذت‌هایش راحت بگذارند.

پرونده‌ی این شماره‌ی مجله‌ی ۲۴ یعنی تیرماه ۸۹ را در مورد سینمای عامه‌پسند از دست ندهید.

حالا که تقریبآ ۲۴ ساعت از آن فاجعه‌ی کیپ‌تاون می‌گذرد بهتر می‌شود به آن ۹۰ دقیقه‌ی دردناک نگاه کرد و اینجا وقتی  از فاجعه حرف می‌زنیم بسیاری از طرفداران سایر تیم‌ها درک درستی از مفهوم این واژه نخواهند داشت آن‌هایی که وابستگی‌شان به تیم محبوبشان تابع مسائلی‌ست چون آن سابقآ ستاره‌ی اتو کشیده‌ی تزیینی روی نیمکت فلان تیم یا آن مجموعه مانکن‌های از پیش‌باخته‌ی فلان کشور و یا اخم‌های آن خوش‌تیپی که اگر اسمش را در این جمله بیاوریم «خ»های اسمش با اخم و خوش‌تیپ واج‌آرایی می‌کند. امسال همه چیز برایمان آماده بود تا دست‌های ماسچرانو به رویای خاک‌گرفته‌یمان رنگ حقیقت بدهد. عشقمان به آرژانتین امسال بیش از هر سال دیگری بود، کم‌کم داشتیم آن آخرین تصویری که از ال‌دیه‌گو با آن فریادهای رو به دوربینش در ذهنمان نقش بسته بود را فراموش می‌کردیم ولی بعد از ۱۶ سال دوباره مارادونا برگشته بود و در هر بازی بیش از هر چیز تصویر او بود که روی تلویزیون‌هایمان ظاهر می‌شد و ایمان داشتیم که این تصاویر تا ۷ بازی ادامه خواهد داشت، امسال بیش از هر سال دیگری به قهرمانی ایمان داشتیم چون کلکسیونی از ستارگان جهان در تیممان بود حتی از آن تیم پرستاره‌ی بربادرفته‌ی ۲۰۰۲ هم تیممان  رویایی‌تر بود، این واقعیت را قبول کرده بودیم که وقتی مارادونای جام ۹۰ بدون هیچ ستاره‌ای آرژانتین را به فینال رسانده بود این‌بار با این همه ستاره قهرمانی کوچک‌ترین چیزی‌ست که به ما خواهد داد، امسال بیش از هر سالی عاشق آرژانتین بودیم چون مسی را داشتیم و این‌قدر در بارسا خوب بازی کرده بود که تکرار بازی‌هایش کمترین چیزی بود که از او می‌خواستیم، امسال ته‌وس را داشتیم و می‌خواستیم مثل المپیک آتن باز هم برایمان آقای گل شود و بعد از آن دو گلی که به مکزیک زد باور کردیم که خواسته‌ی غیرمنطقی‌ای نداشته‌ایم، امسال به تیممان اعتماد داشتیم چون برای گل زدن زیاد انتظار نمی‌کشیدیم و از همان بازی اول خیلی زود به گل رسیده بودیم، احتمالآ هم نسلی‌های من با باتیستوتا و آن گل‌زنی‌هایش برای اولین بار عاشق آرژانتین شده بودند، امسال او را نداشتیم ولی هیگوآین با هت‌تریکی که مقابل کره‌ی جنوبی کرد نوستالژی سه‌گله‌های باتی‌گل در جام‌های جهانی را برایمان زنده کرد و ایمان پیدا کردیم این همان تیمی‌ست که ما را به آرزوی قدیمی‌مان می‌رساند. امسال حتی عوامل غیرفوتبالی هم حکایت از قهرمانی‌مان داشتند و اسکار گرفتن یک فیلم آرژانتینی  را فال نیکی گرفته بودیم برای پیش‌گویی قهرمانی‌مان.

ولی جام جهانی با گل اول کلوزه برایمان تمام شد و فهمیدیم رویایمان باز هم قرار است حداقل برای ۴ سال دیگر به تعویق بیفتد. ما بازنده‌ی نبرد کیپ‌تاون بودیم و حالا که ساعت‌ها از باختمان می‌گذرد می‌فهمیم که اعتماد به نفس زیاد از حدمان مهم‌ترین عامل شکستمان بود. امسال نه مثل سال‌های قبل  به نفوذ فیفا باختیم، نه به آن کله‌ی آریل اورتگا به صورت ادوین فن‌درسار، نه آن اشتباه داوری دوره‌‌ی قبل، نه به آن تعویض اشتباه پکرمن و نه به آن حرکات استرس‌زای مارچلو بیلسا، امسال به خودمان باختیم و ایمان زیادمان. حالا مثلآ می‌شود ساعت‌ها بنشینیم و بحث کنیم که اگر مارادونا خاویر زانتی را در فصلی که فصل زانتی بود و همین طور چپ و راست جام بالای سر می‌برد به تیم ملی دعوت کرده بود می‌توانستیم هنوز امیدوار باشیم که این ماییم که یکشنبه زانتی برایمان جام را بالای سر می‌برد، می‌توانیم بگوییم اگر اوتامندی آن خطای بی‌دلیل را نکرده بود و این‌قدر زود گل‌ نمی‌خوردیم مثل بازی‌های قبل ما برنده بودیم. ولی هر چه قدر هم از این داستان‌ها سر هم بکنیم ما بازنده‌ی آن بازی بودیم البته نه به آلمان ما به ایمانمان باختیم.

حالا دیگر سوم جولای سال ۲۰۱۰ را فراموش نمی‌کنیم چون در چنین شبی بغض کردیم ولی بغضمان نترکید، شاید ناامیدانه دلمان بخواهد این بغض را زمانی بشکنیم که یاران کاتالان مسی انتقام آرژانتین را در نیمه‌نهایی از آلمان بگیرند یا امید داشته باشیم اروگوئه قهرمان بشود و آن‌جا برای قهرمانی تیمی که تا حدودی مثل آرژانتین بازی می‌کند بغضان را بشکنیم، ولی نه حالا ما این بغضمان را نگه می‌داریم برای خودمان تا ۴ سال یا ۸ سال بعد یا یک جام جهانی دیگر، این‌بار ایمان داریم که سرانجام روزی به آرزوی قدیمی‌مان خواهیم رسید و آن روز، روز ماست روز قهرمانی آرژانتین روز فروپاشی یک بغض قدیمی.

این پست را تقدیم می‌کنم به فواد که در روز تولدش با باخت آرژانتین بغض کرد و دوست دارم با هم ۴ سال بعد در برزیل تولدش را با قهرمانی آرژانتین جشن بگیریم.

گاهی اوقات فیلم‌ها را بیش از آن‌که متعلق به کارگردان‌هایشان بدانیم، اسمشان مترادف نام بازیگرهایشان می‌شود، ماشینیست یا ماشین‌کار یکی از همین فیلم‌هاست، از آن فیلم‌هایی که بی‌بروبرگرد در موردش می‌شود گفت این فیلم کریستین بیل است نه فیلم کارگردانش برد اندرسون یا هر کس دیگر، احتمالآ داستان وزن کم کردن بیل را برای این فیلم شنیده‌اید که ۲۸ کیلوگرم از عضلاتش را از دست داد تا همه وقتی او را در فیلم می‌بینند باورشان بشود این آدمی‌ست که یک سال نخوابیده واز بیماری‌ای روحی رنج می‌برد. فیلم را همین دیروز دیدم یعنی ۶ سال پس از اکرانش، چندان تاثیری رویم نگذاشت داستان فیلم به نظرم بسیار رو بود و همان اول خیلی راحت می‌شد حدس زد قضیه از چه قرار است دقیقآ مطمئن نیستم   اگر  زمان خودش هم فیلم را می‌دیدم یعنی قبل از موج ساخت تریلرهای روان‌شناختی این روزها آن زمان داستان برایم بداعتی داشت یا نه، ولی حتی فیلم در مقام مقایسه با فیلم‌های هم‌سبک قبل از خودش هم چیز فوق‌العاده‌ای به حساب نمی‌آید، مقایسه کنید فیلم را مثلآ با فایت‌کلاب که به نظر هم می‌رسد سازندگان فیلم علاقه‌ی زیادی به آن داشته‌اند و سعی کرده‌اند به فیلمشان حال و هوای فایت‌کلابی بدهند حتی دیالوگ «هیچ کس از بی‌خوابی تا حالا نمرده» دیالوگی‌ست که دقیقٲ به فیلم فایت کلاب و دیالوگ مشابهی در این فیلم ارجاع می‌دهد ولی خود فیلم چندان در ارائه‌ی نوآوری‌ها و غافلگیری‌های شبیه فایت‌کلاب موفق عمل نمی‌کند.

صخنه‌ی ارجاع به جنایت و مکافات

سازندگان فیلم به نظر می‌رسد علاقه‌ی زیادی به کارهای داستایوسکی داشته‌اند وسعی می‌کنند هر از چندگاهی به این مسئله اشاره بکنند، دو بار به طور مشخص این اتفاق در فیلم رخ می‌دهد  یکی وقتی که ترور رزنیک(کریستین بیل) کتاب ابله داستایوسکی را می‌خواند و یکی دیگر هم در آن تونل وحشت شهربازی بر سر در یک احتمالآ بار نام جنایت و مکافات نقش بسته، خط داستانی فیلم چندان هم بی‌شباهت به این رمان داستایوسکی نیست، و از آن مهم‌تر به اسم این رمان، فیلم به طور کلی در مورد مکافات‌هایی‌ست که شخصیت اصلی فیلم بر اثر جنایتش می‌بیند.

در شخصیت‌پردای شخصیت‌های ذهنی فیلم دو جور متفاوت عمل شده ایوان، زیادی تخت از آب درآمده و از همان اول داد می‌زند موجودی غیرواقعی‌ست ولی از آن‌طرف شخصیت ماری خیلی خوب پرداخت شده و یکی از آس‌های  آخر فیلم‌ است  و تا اواخر فیلم راحت نمی‌شود به ماهیتش پی‌ برد البته شاید هم از زاویه‌ی دیگر بشود به قضیه نگاه کرد:   آن شخصیت‌پردازی تک‌بعدی ایوان به سازندگان فیلم این فرصت را داده تا فیلم پیش‌فرض‌های قراردادی‌ای   برای شخصیت‌های خیالی ایجاد کند و نهایتآ با رو کردن شخصیت‌های ذهنی دیگر فیلم که از آن قواعد تخطی می‌کنند به بیننده شوک وارد کند.

اگر فیلم را هنوز ندیده‌اید پیشنهاد می‌کنم ببینید حداقلش این‌که مگر قرار است چند بار کریستین بیل را در غیر از نقش‌های سوپرمثبت ببینیم؟( کسی خاطرش هست به غیر از روانی امریکایی بیل در چند فیلم دیگر نقش منفی بازی کرده؟)

عریضی رضا کیانیان و نخیفی کریستین بیل

پی‌نوشت: وزن کم‌کردن افراطی کریستین بیل که اتفاقآ به مذاق اکثر مخاطبان فیلم از جمله خودم خوش آمده و بیش از هر چیزی تبدیل به شناسنامه‌ی فیلم شده، باعث شد به یاد نمونه‌ی مشابه این اتفاق در سینمای خودمان بیفتم اتفاقی که البته به صورت معکوس رخ داد و رضا کیانیان برای بازی در فیلم خانه‌ای روی آب کیلوگرم‌‌های زیادی اضافه کرد و اتفاقآ باعث شد بعد از سال‌ها  سرانجام  سیمرغ نقش اول جشنواره‌ی فجر را تصاحب کند. البته چنین تلاش‌هایی برای ایفای یک نقش به خودی خود ارزشمند است ولی کار جایی خراب می‌شود که این تغییرات وزنی در جایگاه ارزشمندتری نسبت به خود بازیگری قرار می‌گیرد، بازی کیانیان به اندازه‌ی کافی در خانه‌ای روی آب عالی از آب درآمده بود تا اهمیتی به این تغییرات عرضی‌اش ندهیم ولی بعید می‌دانم اگر برای ایفای این نقش به اندازه‌ی کافی عریض نشده بود جایزه‌ای می‌برد. اهمیت بازیگری در حال حاضر به خصوص با پیشرفت تکنولوژی‌هایی که نمونه‌اش را مثلآ در مورد عجیب بنجامین باتن دیده بودیم و سر برد پیت بر بدنی دیگر سوار شده بود نه به میزان حجم عضلات بازیگران برمی‌گردد نه به رنگ چشمانشان بلکه مربوط به مواردی می‌شود که هیچ‌وقت نمی‌تواند توسط کامپیوترها شبیه‌سازی شود کسی چه می‌داند با تلقی کج‌اندیشانه‌ی حال حاضر از بازیگری اگر برد پیت سال پیش به زیر گیره رفته بود و با منقبض شدن سلول‌هایش کوتاه‌قد شده بود شاید به جای این‌که شان‌پن دومین اسکارش را ببرد این او بود که به باشگاه اسکاری‌ها پیوسته بود.

عنوان مطلب را از شعار تبلیغاتی فیلم گرفته‌ام: چگونه از کابوستان بیدا می‌شوید وقتی خواب نیستید؟

بچه‌تر که بودیم وقتی در توضیحات عکس‌ها کلمه‌ی «ح» دار وجود داشت فید وبلاگ به هم می‌ریخت الآن نمی‌دانم علم پیشرفت کرده و این مشکل درست شده یا نه طبق عادت قدیمی زیرعکس‌ها به جایی ح‌، خ گذاشتم به حساب جهالت نگذارید، احتمالآ در مورد یکی از خالی‌بندی‌های پست قبل هم خودم را لو دادم با این توضیح.

وداع با ننوشتن

منتشرشده: ژوئیه 1, 2010 در عمومی

احتمالآ مسخره‌‌ترین قسمت وبلاگ‌نویسی نوشتن پست اول وبلاگ باشد جایی‌که قرار است توضیح بدهی مخاطب احتمالی در آینده  با چه اباطیلی روبه‌رو خواهد شد، بهترین توضیح در مورد این‌یکی همین یک جمله  است: اینجا قرار است یک وبلاگ باشد همین.

از تجربه‌ی چندین ساله‌ی وبلاگ‌خوانی این نکته را یاد گرفته‌ام که اگرچه نوشتن بدون محدودیت موضوعی  با روح وبلاگ‌نویسی قرابت بیشتری دارد ولی عملآ بلاگرهای ولنگ‌ووازی که از هر موضوعی در وبلاگشان می‌نویسند بیشتر مخاطب را فراری می‌دهند تا جذبشان کنند شاید تاثیر پنهان وبلاگ‌های کپی‌پیستی روی  ناخودآگاه خواننده باشد احتمالآ یک پزشک این وسط استثنا باشد، پس اینجا را محدود می‌کنم به نوشتن از علایقم یعنی ادبیات، سینما و فوتبال(شد معادل همان تعریف ولنگ و واز) حالا شاید این وسط بعضی‌وقت‌ها هم زیرآبی رفتم و چیزهای دیگری هم نوشتم ولی سعی می‌کنم این اتفاقی باشد فقط برای موارد اورژانسی.

از مسئولیت داشتن همیشه ترسیده‌ام حتی از مسئولیت داشتن یک وبلاگ زپرتی این‌که مثلآ در قبال خوانندگان فرضی‌ات مسئول باشی که وبلاگت را مرتب آپدیت کنی و بی‌حوصله‌گی یا هر چیز دیگر مانع این‌کار بشود، مدت‌هاست که حضور فید این مسئولیت را کمرنگ‌تر کرده حالا می‌شود وبلاگ داشت و دو ماه هم وبلاگ را به روز نکرد و خوانندگان فیدت اصلآ نبودنت را احساس نکنند این شاید انگیزه‌ی خوبی باشد برای نوشتن برای آدم‌هایی مثل من.

با حضور توییتر و شبکه‌های اجتماعی شاید کسی دیگر حوصله‌ی وبلاگ ‌نوشتن و خواندن نداشته باشد با خودم زیاد کلنجار رفتم که قید وبلاگ‌نویسی را بزنم ولی نشد، هنوز هم وبلاگ چیز دیگری‌ست می‌تواند حداقل کمی‌عمیق‌تر باشد نسبت به نوشته‌های ۱۴۰ کاراکتری.

اینجا قرار نیست مثل چیزی که قدیم‌ترها کمانگیر می‌گفت بلندبلند فکر کنم، اینجا قرار است به تفکراتم نظم بدهم شاید بیشتر برای خودم جالب باشد تا دیگران شاید برای خودم هم جالب نباشد.

وردپرس هم این وسط فیلتر شده، گویا اینجا برخلاف نفس ‌وبلاگ‌نویسی بیش از این‌که جایی باشد برای خوانده شدن قرار است جایی باشد برای خوانده نشدن.

وجه تسمیه‌ی اسم وبلاگ چیز خاصی نیست هر اسمی را که قبلآ امتحان کردم یک نفر گرفته بود و به امان خدا رها کرده بود این یکی مصداق عینی انتخاب بین بد و بدتر بود.

پست اول طولانی شد این یکی هم با نفس وبلاگ‌نویسی در تضاد بود چه شروع ناامیدکننده‌ای.